دریا
نویسنده: کبری
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/۳٠

http://s3.picofile.com/file/8286788818/IMG_%DB%B1%DB%B9%DB%B8%DB%B0%DB%B0%DB%B9%DB%B1%DB%B2_%DB%B0%DB%B7%DB%B4%DB%B9%DB%B4%DB%B9.jpg

1395/11/30


نویسنده: کبری
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/۱۳

امروز با خود گفتم کمی پا تی وی بشینم تا ببینم چی داره چشمک

کنترل به دست گرفتم ( شبکه یک هیچی دو هیچی سه هیچی چهار هیچی پنج هیچی و....... هیچی گفتم واااااااای چرا هیچی نشون نمیدهکلافهعصبانیخنثی البته برنامه هایی بودش ولی خوشم نیومد قهر

با بی حوصلگی رادیو رو انتخاب کردم ( از تی وی)  و در جستجوی رادیو گیلان بودم که یهو گفتم اخ جونم رشت رو پیدا کردم هورا ولی گوش دادم ببینم چی میگه  خوشم نیومد مورد قبول من نبودش ) خنثی

ولی چرا نوشته بود (بورون) این رو متوجه نشدم شاید اشتباه تایپی بوده متفکر

تو اینترنت سرچم کردم ولی چیزی متوجه نشدم ( baroon ) نوشته بود ولی بورون نچ

عکسشم گرفتم

http://s9.picofile.com/file/8284633792/IMG_%DB%B1%DB%B9%DB%B8%DB%B0%DB%B0%DB%B8%DB%B2%DB%B6_%DB%B1%DB%B2%DB%B1%DB%B7%DB%B5%DB%B8.jpg


نویسنده: کبری
تاریخ: ۱۳٩٥/۱۱/۱۱

https://up.hammihan.com/img/userupload_2013_4521571421374398553.8769.jpg

به خاطر خودت میگویم
تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر
تنهایی مهمانی رفتن را
تنهایی سفر رفتن را
تنهایی خرید کردن را
تنهایی خوابیدن را
که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود
از همه این چیزها جا نمانی

به خاطر خودت میگویم
ساز بزن
که انگشتانت به وقت نبودنش
چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد
که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی

به خاطر خودت میگویم
خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی
سبز و روشن و زنده نگه دار
که کاشانه ات آرامشکده ات باشد

به خاطر خودت میگویم
هر روز به آشپزی کردن عادت کن
که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد
که احترام به جسمت را یاد بگیری

به خاطر خودت میگویم
دوستان زیادی داشته باش
که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی
که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود

به خاطر خودت میگویم
ورزش کن
کتاب بخوان
بنویس
موسیقی گوش کن
برقص
که انرژی نهفته در درونت را
به سمت درستی هدایت کنی

به خاطر خودت میگویم
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت
بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست
که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست

به خاطر خودت میگویم
خودت را ببخش
که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری
حق دوباره شروع کردن را

به خاطر خودت میگویم
ساعتی را در روز نیایش کن
که نترسی
که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی

به خاطر خودت میگویم
خودت را دوست داشته باش
که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود
که وسعت بکر دلت را تصاحب کند
که از آن عبور کند
که تو مالکیت بی قید و شرطتت را
بی قید و شرط واگذار نکنی

به خاطر خودت میگویم
خودت را یادت نرود
خودت را یادت نرود
خودت را یادت نرود
که از حالا
برای سال های پیری
دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی
 
پریسا_زابلی_پور


نویسنده: کبری
تاریخ: ۱۳٩٥/۱٠/۳

چند نفری  به  صف ایستاده بودیم، کلثوم با قد کوتاه و هیکل تپلش از گلستان ده که به شیخ زاهد ختم می شد  با یه توپ داشت از سر بالایی می اومد بالا

سمت راست و چپ، بالاتر مسیر شیخ زاهد  دبیرستان بود، نه شایدم راهنمایی ولی درست فکر می کنم سمت راستش راهنمایی بودش، دخترونه و سمت چپشم دبیرستان پسرونه ،اسمشون خوب یادم نیست. کلثوم رسید ولی توپ  دیگه توپ نبود هندونه بود! و ارتفاع گلستان دهمم بیشتر شده بود،اون پایین پایین ها نزدیک خیابون اصلی چند ماشینم پارک بودند چند نفریم کتار ماشین هااا ایستاده بودند مثل اینکه مهمان بودند و قصد رفتند داشتند و برای آخرین بار داشتند با هم خوش و بش می کردند توپ نه هندونه ، نه هندونه بودش ولی چرا با اون سرعت داشت سمتشون غلت میخورد نمی ترکید و از هم متلاشی نمی شد؟ و یه مردی جلوش رو گرفت و به سختی برامون آورد بالا

این بار کلثوم با اسکیت داشت رو اسفالت پیچ و تاپ می خورد و به تندی از بین ماشین هاا رد می شد همچو یه اسکیت باز حرفه ای ولی با اون هیکل؟! نزدیک بود ماشینی بهش بزنه، یه لحظه دیدم نیسان داشت به سمتش می اومدو از ترس دوتا دستامو رو چشام گذاشتم و از لای انگشتام دیدم که  به سرعت همچو باد نه مثل گرد باد مسیرش رو تغیبر داد سمت مدرسه پسرونه و بعد دستامو از رو چشام برداشتم  و آروم نفسم رو بیرون دادم و آروم زیر لب گفتم خدایا شکرت و معلمون نمی دونم خانم یزدان بودش ولی اون که معلم ورزشمون نبود ، استاد دانشگاهمون استاد ورزش، تربیت بدنی ولی چرا شبیه مدرس زبانمون بود؟با موهای بلندش که گاهی زیر شال و یا مقنعه سمت پا تخته برای نوشتن کلمه ای جدیدی میره مثل آبشار که باد تندی بهش می خوره مسیرش رو هر از گاهی به چپ و راست تکون میداد شباهت داشت ؟ ولی شال داشت ؟ نه فکر نکنم که شالی به سرش باشه نه مقنعه ای هم نبود!

دیدم مهسا هم با همون موهای بور و قد بلندش بود با دوتا النگو تو دستش، درشت تر از النگو های من که نگین های آبی نه شایدم بنفش روش نقش بسته بود کنارم ایستاده و با ناراحتی به دستش نگاه کرد و گفت چقدر اشتباه کردم بیشتر النگو نخریدم، الان که خیلی گرون شده و پول منم نمیرسه به خرید این ها. تو خوابم فاطمه نبود محدثه هم نبود اونا کجا بودند پس ادامه خوابم چی شد به کجا ختم شد ولی خوشحال شدم دوستان قدیمی رو برای لحظه ای هم که شده بود تو خوابم دیده بودمقلب


نویسنده: کبری
تاریخ: ۱۳٩٥/٩/٩

تو که کفتر سفیدی روی گنبد طلا
تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا

تو که از سقا خونه ی این حرم آب میخوری
روی گلدسته های قشنگ اون تاب میخوری

تو که صاحبت داره یه بارگاه باصفا
 پس چرا ازم میخوای برات کنم دائم دعا

ای که زائرا میارن برا تو آب و دونه
 ای که داری جایی واسه ی خودت تو این خونه

دیگه از غربت صاحبت برام سخن نگو
یا که از تنهایی امام برای من نگو

صاحب من نداره گنبد زردی از طلا
 تا که یه لحظه بشینن روی اون کبوترا

صاحب من تو مدینه غـــــــــــــریبه
 اون که دردِ بی دوا رو طبیبه

تو بقیع چراغ و برق و خانه نیست
صحبت از شمع و گل و پروانه نیست

تو بقیع پیدا نمیشه لونه ای
کفتری بنشینه روی شونه ای

تو بقیع زاری و اشک و ماتمه
 چون بقیع مرثیه ی مجسمه

زائرای فاطمه سرگردونن
همه دردِ شیعه رو خوب میدونن

انقد از غربت کفترا نگو
 از غریبی امام رضا نگو

اون که چلچراغ داره تو حرمش
قربون اون همه لطف و کرمش

جون مولا که تو هستی کفترش
 راست بگو غریب اونه یا مادرش

 ندانم از کیست

 

التماس دعا


نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS