دریا

دریا

سکوت رو خیلی خوب یاد گرفتم و چقدر هم ...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کبری ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

پرندگان مهاجر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کبری ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٧
comment نظرات ()

ویس گیلکی کارت عروسی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کبری ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٦
comment نظرات ()

به کجا ختم شد؟

چند نفری  به  صف ایستاده بودیم، کلثوم با قد کوتاه و هیکل تپلش از گلستان ده که به شیخ زاهد ختم می شد  با یه توپ داشت از سر بالایی می اومد بالا

سمت راست و چپ، بالاتر مسیر شیخ زاهد  دبیرستان بود، نه شایدم راهنمایی ولی درست فکر می کنم سمت راستش راهنمایی بودش، دخترونه و سمت چپشم دبیرستان پسرونه ،اسمشون خوب یادم نیست. کلثوم رسید ولی توپ  دیگه توپ نبود هندونه بود! و ارتفاع گلستان دهمم بیشتر شده بود،اون پایین پایین ها نزدیک خیابون اصلی چند ماشینم پارک بودند چند نفریم کتار ماشین هااا ایستاده بودند مثل اینکه مهمان بودند و قصد رفتند داشتند و برای آخرین بار داشتند با هم خوش و بش می کردند توپ نه هندونه ، نه هندونه بودش ولی چرا با اون سرعت داشت سمتشون غلت میخورد نمی ترکید و از هم متلاشی نمی شد؟ و یه مردی جلوش رو گرفت و به سختی برامون آورد بالا

این بار کلثوم با اسکیت داشت رو اسفالت پیچ و تاپ می خورد و به تندی از بین ماشین هاا رد می شد همچو یه اسکیت باز حرفه ای ولی با اون هیکل؟! نزدیک بود ماشینی بهش بزنه، یه لحظه دیدم نیسان داشت به سمتش می اومدو از ترس دوتا دستامو رو چشام گذاشتم و از لای انگشتام دیدم که  به سرعت همچو باد نه مثل گرد باد مسیرش رو تغیبر داد سمت مدرسه پسرونه و بعد دستامو از رو چشام برداشتم  و آروم نفسم رو بیرون دادم و آروم زیر لب گفتم خدایا شکرت و معلمون نمی دونم خانم یزدان بودش ولی اون که معلم ورزشمون نبود ، استاد دانشگاهمون استاد ورزش، تربیت بدنی ولی چرا شبیه مدرس زبانمون بود؟با موهای بلندش که گاهی زیر شال و یا مقنعه سمت پا تخته برای نوشتن کلمه ای جدیدی میره مثل آبشار که باد تندی بهش می خوره مسیرش رو هر از گاهی به چپ و راست تکون میداد شباهت داشت ؟ ولی شال داشت ؟ نه فکر نکنم که شالی به سرش باشه نه مقنعه ای هم نبود!

دیدم مهسا هم با همون موهای بور و قد بلندش بود با دوتا النگو تو دستش، درشت تر از النگو های من که نگین های آبی نه شایدم بنفش روش نقش بسته بود کنارم ایستاده و با ناراحتی به دستش نگاه کرد و گفت چقدر اشتباه کردم بیشتر النگو نخریدم، الان که خیلی گرون شده و پول منم نمیرسه به خرید این ها. تو خوابم فاطمه نبود محدثه هم نبود اونا کجا بودند پس ادامه خوابم چی شد به کجا ختم شد ولی خوشحال شدم دوستان قدیمی رو برای لحظه ای هم که شده بود تو خوابم دیده بودمقلب

   + کبری ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۳
comment نظرات ()

فال شب یلدای من

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کبری ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢
comment نظرات ()

یه روز برفی و...

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کبری ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٢۸
comment نظرات ()

***السلام و علیک یا امام رضا***

تو که کفتر سفیدی روی گنبد طلا
تو که پرواز می کنی تو حرم امام رضا

تو که از سقا خونه ی این حرم آب میخوری
روی گلدسته های قشنگ اون تاب میخوری

تو که صاحبت داره یه بارگاه باصفا
 پس چرا ازم میخوای برات کنم دائم دعا

ای که زائرا میارن برا تو آب و دونه
 ای که داری جایی واسه ی خودت تو این خونه

دیگه از غربت صاحبت برام سخن نگو
یا که از تنهایی امام برای من نگو

صاحب من نداره گنبد زردی از طلا
 تا که یه لحظه بشینن روی اون کبوترا

صاحب من تو مدینه غـــــــــــــریبه
 اون که دردِ بی دوا رو طبیبه

تو بقیع چراغ و برق و خانه نیست
صحبت از شمع و گل و پروانه نیست

تو بقیع پیدا نمیشه لونه ای
کفتری بنشینه روی شونه ای

تو بقیع زاری و اشک و ماتمه
 چون بقیع مرثیه ی مجسمه

زائرای فاطمه سرگردونن
همه دردِ شیعه رو خوب میدونن

انقد از غربت کفترا نگو
 از غریبی امام رضا نگو

اون که چلچراغ داره تو حرمش
قربون اون همه لطف و کرمش

جون مولا که تو هستی کفترش
 راست بگو غریب اونه یا مادرش

 ندانم از کیست

 

التماس دعا

   + کبری ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٩
comment نظرات ()

باب الشفا( سفره چهارده معصوم و صدصلوات)

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کبری ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/۸
comment نظرات ()

دوســــــــــــ

http://up.tip-tap.ir/view/993824/%D8%B9%DA%A9%D8%B3%20%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%20%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA.jpg

   + کبری ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()

شعر دوستی از فریدون مشیری

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد

 

   + کبری ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/٩/٤
comment نظرات ()